تبليغاتX
آرمیتیس

                                          

   سخاوت

 

پسر بچه‌ای وارد بستنی فروشی شد و پشت میزی نشست. پیشخدمت یک لیوان آب برایش آورد. پسر بچه پرسید: «یک بستنی میوه‌ای چند است؟ پیشخدمت پاسخ داد: 50 سنت. پسر بچه دستش را در جیبش برد و شروع به شمردن کرد. بعد پرسید: «یک بستنی ساده چند است؟»

در همین حال، تعدادی از مشتریان در انتظار میز خالی

 بودند و پیشخدمت با عصبانیت پاسخ داد: « 25 سنت».

پسر دوباره سکه‌هایش را شمرد و گفت: «لطفاً یک بستنی ساده»

پیشخدمت بستنی را آورد و به دنبال کار خود رفت. پسرک نیز پس از خوردن بستنی پول را به صندوق پرداخت و رفت.

وقتی پیشخدمت بازگشت از آنچه دید شوکه شد. آنجا در کنار ظرف خالی بستنی، 2 سکه 5 سنتی و 5 سکه 1 سنتی گذاشته شده بود. برای انعام پیشخدمت.   

                                 نقل از: ضمیمه روزنامه اطلاعات، مورخ 25/4/1388

+ نوشته شده توسط آرمیتیسARMITIS در یکشنبه یازدهم مرداد 1388 و ساعت 15:42 |
                                        

                             داستانک: اهداء خون                              

بعضی از داستان‌های کوتاه که شاید خیلی هم عامیانه به نظر برسد، می‌تواند بسیار تکان دهنده بوده و نتایج بزرگی را در شکل‌گیری شخصیت‌ها و تصمیم‌گیری‌های افراد در پی داشته باشد. یکی از آن داستانک‌ها به نقل از کتاب «هدیه طلایی» ترجمه فیروزه فرقان پرست، انتشارات گپ (1387) به شرح زیر تقدیم می‌گردد:

 

«سالها قبل، وقتی به طور داوطلبانه در بیمارستان ستنفورد کار می‌کردم، با دختر کوچکی به نام لیزا آشنا شدم که از بیماری جدی و نادری رنج می‌برد. به نظر می‌رسید تنها شانس بهبودی او انتقال خون از برادر پنج ساله‌اش به اوست که به طور معجزه‌اسایی از همان بیماری جان سالم به در برده بود و بدنش پادتن‌های لازم برای مقابله با بیماری را ساخته بود. دکتر شرایط را برای برادر کوچک او توضیح داد و از او پرسید که آیا دلش می‌خواهد خونش را به خواهرش بدهد.

دیدم که فقط لحظه‌ای تردید کرد، نفس عمیقی کشید و گفت: «بله، من این کار را می‌کنم، اگر لیزا را نجات می‌دهد».

هنگام انتقال خون، او روی تخت کنار خواهرش دراز کشید و مثل همه ما از دیدن این که رنگ به گونه‌های دخترک باز می‌گردد لبخند زد. ولی بعد رنگ خودش پرید و لبخندش محو شد. سرش را بلند کرد، نگاهی به دکتر انداخت و با صدای لرزانی از او پرسید:«من از همین حالا شروع به مردن می‌کنم؟»

پسر کوچک درست متوجه منظور دکتر نشده بود، و فکر کرده بود باید تمام خونش را به خواهرش بدهد.»

اهداء خون یکی از مهمترین اقدامات انسان‌دوستانه می‌باشد که خوشبختانه در کشور ما جمع کثیری از مردم هر ساله داوطلبانه خون خود را جهت بیماران نیازمند هدیه می‌کنند که این امر بسیار پسندیده و قابل تقدیر است. آیا شما خاطره‌ای از اهداء خون دارید؟

+ نوشته شده توسط آرمیتیسARMITIS در چهارشنبه دهم تیر 1388 و ساعت 9:40 |

              چو عضوی به درد آورد روزگار

سر گفت: «چرا من باید به جای همه اعضای بدن فکر کنم، اعضای دیگر چشم‌شان کور، خودشان بروند برای خودشان فکر کنند.»

دست‌ها گفتند: «ما می‌خواهیم برای خودمان کار کنیم، اگر سر می‌خواهد غذا به دهانش بگذارد خودش می‌داند، اگر ته می‌خواهد طهارت بگیرد، او هم خودش می‌داند.»

پاها گفتند: «چرا ما باید یک عمر این هیکل گنده را روی دوش بکشیم. دیگر از این کار خسته شده‌ایم. اگر این هیکل گنده نباشد، ما می‌توانیم راحت از پله‌ها بالا برویم. راحت کوهنوردی کنیم و راحت هر جا که دل‌مان می‌خواهد برویم.»

یک روز صبح، سر و دست‌ها و پاها هیکل گنده را روی زمین گذاشتند و هر کدام برای خود اعلام استقلال کردند و چون همسایه‌ای نداشتند، نتوانستند از آن‌ها بخواهند که استقلال‌شان را به رسمیت بشناسند.

البته قضیه به همین جا ختم نشد.

چشم‌ها گفتند: «این کله‌ی خراب اگر می‌خواهد جایی را ببیند، خودش ببیند، چرا ما باید جور او را بکشیم.»

گوش‌ها گفتند: «ایضاً این کله‌ی خراب اگر می‌خواهد صدایی را بشنود، خودش بشنود، به ما هیچ ربطی ندارد.»

دماغ گفت: «به من چه که این کله‌ی بی‌خاصیت می‌خواهد بوها را بشنود.»

یک روز صبح، دماغ و چشم‌ها و گوش‌ها کله را گوشه‌ای انداختند و اعلام استقلال کردند. موها هم قبل از تحولات اخیر، اعلام استقلال کرده بودند و دیگر از آن‌ها خبری نبود.

قضیه باز هم به همین جا ختم نشد.

این پا به آن پا گفت: «چرا هر راهی را که تو می‌روی، من هم باید بروم، نخود نخود، هر که رود خانه‌ی خود.»

این دست به آن دست گفت: «شاید تو دلت بخواهد از دستگیره‌ی اتوبوس آویزان بشوی، من موظف نیستم از تو پیروی کنم.»

این چشم به آن چشم گفت: «اگر تو دوست داری برنامه‌های تلویزیون را ببینی مختاری، من دلم می‌خواهد ویدیو و ماهواره تماشا کنم.»

این گوش  به آن گوش گفت: «اگر تو دلت موسیقی سنتی می‌خواهد، من هم دلم موسیقی جاز می‌خواهد.»

یک روز صبح چشم‌ها و گوش‌ها و دست‌ها و پاها هم اعلام استقلال کردند و هر یک از گوشه‌ای فرارفتند.

حالا نمی‌دانیم قضیه به همین جا ختم می‌شود یا نه !!!

                                                              عمران صلاحی

+ نوشته شده توسط آرمیتیسARMITIS در سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388 و ساعت 10:25 |

           

یاد دارم یک غــــروب سرده سرد

می‌گذشت از کوچه‌‌ی ما دوره‌گرد

دوره‌گردم کهــــنه قالی می‌خرم  

دست دوم جنس عالی می‌خرم

کاسه و ظرف سفالی می‌خرم

گر نداری کـــوزه خالی می‌خرم

اشک در چشــمان بابا حلـــقه‌بست

عاقبت آهی کشید بغضش شکست

اول سال است نان در سفره نیست

ای خدا شکرت ولی این زندگیــست؟

 بوی نان تازه هوش را برده بود 

اتفــاقاً مادرم هـــــــم روزه بود 

خواهرم بی‌روسری بیرون دوید 

گفت آقا سفره خالی می‌خرید؟

                                           «شاعر گمنام از شکسته نفسی!»

شما از گرسنگی چه می‌دانید؟ نظر خود را بنویسید.

 

+ نوشته شده توسط آرمیتیسARMITIS در یکشنبه بیستم بهمن 1387 و ساعت 13:6 |
      بازی جدید پرتاب سنگ به سرباز اسراییلی! 

               شما هم سنگ بزنید...

+ نوشته شده توسط آرمیتیسARMITIS در چهارشنبه هجدهم دی 1387 و ساعت 16:46 |